تبليغاتX
مرگ در تنهایی

مرگ در تنهایی

عاشقانه

خسته ام...

 

خسته ام انگار صد سال پياده راه آمدم
انگار صد سلسله کوه را روي شانه هاي نحيفم حمل کرده ام
انگار هزار سال پلک بر هم نگذاشته ام
خسته ام آنقدر خسته ام که حتي نام خود را هم فراموش کرده ام و هيچ يادم نيست که براي اولين بار کدام گل را بوييده ام
من شکل سنجاقکي راکه در کوچه ي کودکي بوسيده ام از ياد برده ام
خسته ام انگار اين جاده هاي سرد خاکي تمام شدني نيست
از دست زمين و آسمان دلگيرم و از درختاني که بي من سبز شده اند گله مند
خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم تو را دوست داشته باشم و از کنار نفس هاي گرمت بي اعتنا بگذرم
بگو چقدر به انتظار بشينم که زمان از من عبور کند و ستاره ها شاهد خاموش شدن تک تک فانوس هايم باشند؟
چقدر پيراهن کدرم را در چشمه ي آرزو ها بشورم و روي طناب دلواپسي پهن کنم؟
اگر شوق رسيدن به دست هايت نبود هيچگاه آغوشم را نمي گشودم و اگر صداي گوشنواز تو نبود از گوشه ي تنهايي بيرون نمي آمدم
اگر شوق ديدن چشمهايت نبود هيچگاه پلکهايم را بيدار نمي کردم و اگر نسيم حرفهايت نمي وزيد معناي جهان را نميفهميدم
من خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم هرروز بربا شکوهترين قله ي زندگيم بايستم و همراه با ستاره ها و خورشيد به تو سلام کنم


 

نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه نهم خرداد 1387 ساعت 3:56 بعد از ظهر موضوع | لينک ثابت


براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري

چه حاصل...

 

 افسوس رفتی... ساده،
ساده مثل دلتنگی های من...
وحتی ساده مثل سادگی هایم!
من مانده ام و یک عمرخاطره...
وحتی باورنکردم این بریدن را...
کاش کمی از آنچه در باورم بودی،
در باورت خانه داشتم!
کاش می فهمیدی صداقتی را که درحرفم بود و در نگاهت نبود...
کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد...
تو که گمان می کردم از تبار ِ آسمانی و دلتنگی هایم را درمی یابی...
آخراین رسم و روال ِ رفاقت است!
کم کم این حکایت ِ دیده و دل،که ورد ِ زبان ِ کوچه نشینان است،
باورم شده بود...
باورم شده بود،که دیگر صدای تو رادر سکوت ِ تنهایی نخواهم شنید!
مدتی بود که دست و دلم به تدارک ِ ترانه نمی رفت...
راستی دراین هفته های بی ترانه کجا بودی؟


 

نوشته شده توسط مهدی در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 1:9 قبل از ظهر موضوع | لينک ثابت


براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري

آخرین برگ...

 

 

من سکوتم را
از اوراق سپيد آموخته ام
آيا سکوت
روشن ترين واژه ها نيست؟
هميشه در خلوت
مرگ را مجسم ديده ام
آيا مرگ
خونسرد ترين واژه ها نيست؟
تا چشم گشودم
از چشم زندگي افتادم
شبي...شايد امشب
زير نور يک واژه خواهم نشست
نام خونسرد معشوقه ام را
بر حواس پنجگانه ام
خال خواهم کوفت
و هم زمان
پايين آخرين برگ خاطراتم
خواهم نوشت:


پايان


 

نوشته شده توسط مهدی در جمعه هفدهم اسفند 1386 ساعت 11:45 بعد از ظهر موضوع | لينک ثابت


براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري