تبليغاتX
مرگ در تنهایی

مرگ در تنهایی

عاشقانه

كجايي...

 

 كجايي بهترينم
ديگر صدايت را نميشنوم
و تاريكي تنهايي مرحمي شده است
بر دل شكسته ام
كجايي؟
آنگاه كه صدايت ميكنم
و در امتداد تاريكي به دنبال نور ميگردم
اثري از تو نيست و صدايت را نميشنوم
تو همان مسافر قريبي بودي
كه در جاده تنهايي قلبم پا گذاشتي
ولي امروز تو رفته اي
هنوز رد پايت بر روي قلبم جاريست
هنوز هم صداي گام برداشتنت را ميشنوم
آرام آمدي و آرامتر رفتي
يادگاري بر روي جاده قلبم گذاشتي
و من براي هميشه جاده قلبم را بستم
تا ديگر كسي پا بر روي تنها يادگاريت نگذارد
هيچ گاه فكر نميكردم تو٬روزي به انتهاي جاده قلبم ميرسي
هرگاه كه به دوردستها مينگريستم
انگار انتهايي نداشت و بي انتها بود
افسوس كه اشتباه فكر ميكردم
و ديگر فرصتي نيست... تو رفته اي
تو رفته اي و من تنها تر از هميشه با خدايم خلوت ميكنم
خلوتي سخت و به ياد تو در درگاه خداوند٬ طلب سلامتي و خوشبختيت را ميكنم


 

نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه ششم آبان 1388 ساعت 10:53 بعد از ظهر موضوع | لينک ثابت


براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري

درد...

 

بودن يا نبودن ،
دگر معنايي ندارد
وقتي هستي و ....
انگار نيستي
ناديده گرفته مي شوي
نمام احساست..
تمام آنچه
در اين مدت به آن اعتقاد داشتي
برايت بي معني مي شود
حتي زيستن...
چرا اين دل جز تنهايي ،
مونسي ديگر ندارد!
دلم درد دارد..
دردي بيش از تنهايي
نفرين به بودن
وقتي با درد همراست


 

نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 ساعت 5:28 بعد از ظهر موضوع | لينک ثابت


براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري

حقیقت...

 

 

با يك سلام

سكوتم را

به نيايش قدم هاي تو

خواهم شكست

مي دانم

با قطره اي از نگاه تو

سبزترين خواهم بود

به دست لرزانم منگر

آن را خوار مشمار

كه دوري عشق !

اينچنينش ناتوان ساخته

پرنده لبخندت را

 به آشيانه چشمم روانه كن

بگذار دل باور كند كه

هنوز آفتاب گرم است


 

نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 ساعت 4:59 بعد از ظهر موضوع | لينک ثابت


براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري

فریاد...

 

 

آرزويي در دل
ندايي در سر
فکري که تمام نمي‌شود
و تنهايي ...
دوباره نيمه‌شبي ديگرست
خواب بر چشمانم حرام شده
يادهاي گذشته‌هاي شيرين
نه چندان دور و دست نيافتني
اما ...
چشماني ابري و خيس
گلويي گرفته
بغض کهنه اي گلويم را آزارد
نفرين به بودن وقتي با درد همراست
شايد مرا ديگر فردايي نباشد
پس امروز را بر من ببخش
تا آنرا در هواي تو سر کنم
شايد ديگر
الهامي نباشد تا باز از تو گويم
پس بگذار در تکرار سخن آخر بمانم
ديگر صدايت را نميشنوم
و تاريكي
تنها مرحمي شده است بر دل شكسته ام
هر شب در روياهايم تو را مي بينم
احساست مي کنم
اينگونه است که تو را مي شناسم
اينگونه باش عليرغم پيچ و خمهاي زياد
و فاصله دوري که بين ماست
اگر چه شبها بسيار سخت اند
  ادامه خواهم داد

   مي خواهم فرياد بزنم ولي واژه اي نمي يابم
       که عمق دردم را در فرياد منعکس کنم
فريادي در اوج سکوت که هميشه براي خودم سر داده ام
دلم به درد مي آيد وقتي سر نوشت را به نظاره مي نشينم
                 تنها با خاطراتم خوشم


 

نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 ساعت 7:9 بعد از ظهر موضوع | لينک ثابت


براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري

تلخ...

 

 

شب هنگام، دلنوشته هايم را نثارت مي کنم
نوشته هاي بي سر و ته م پر شده از کلمات بي معنايي
که هر کدام براي خود دنياي از واژگان پر معناست
تنهاي تنها،با سکوتي سخت درگيرم
شايد دگر جايي براي حرف زدن نباشد
وسکوت تنها جوابگوي اين هياهوي بي معني
سکوتي که هزارن بار تلخ و عذاب آور است
خودم هم نمي دانم کجايم
مي خواهم خودم را در يابم
تمام آنچه ديگران نفهميدند
تمام آنچه که به ديگران هديه کردم و هيچ پنداشتند
مي خواهم سوار بر باد به جاي ابرها بگريم
تا ببينند اين جهان جز نمکزار،چيزي باقي نمي ماند
ديگر چه فرقي مي کند! من چه باشم!
من شايد همان بي رنگ بي نامم
يا همان سطر سياه از صفحه ي مرگم
و تنها اين گناهم بود
كه در قلب شبى تاريك

پى يك روشنى بودم


 

نوشته شده توسط مهدی در شنبه پانزدهم فروردین 1388 ساعت 1:58 قبل از ظهر موضوع | لينک ثابت


براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري

باید...

 



بايد فراموشت کنم
چنديست تمرين مي کنم
من مي توانم !
مي شود !
آرام تلقين مي کنم
حالم ، نه ،
اصلا خوب نيست ....
تا بعد، بهتر مي شود ....
فکري براي اين دلِ
آرام غمگين مي کنم
من مي پذيرم رفته اي
و بر نمي گردي همين !
خود را براي درک اين ،
صد بار تحسين مي کنم
کم کم ز يادم مي روي
اين روزگار و رسم اوست !
اين جمله را با تلخي اش ،
صد بار تضمين مي کنم ...

 

 


 

نوشته شده توسط مهدی در شنبه سوم اسفند 1387 ساعت 0:29 قبل از ظهر موضوع | لينک ثابت


براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري

کاش...

 

 

کاش به جاي اين همه عشق نويسي ، کمي عشق را زندگي مي کرديم .
باور مي کرديم که دلقک ها هم مي گريند...
و اينکه عشق حرف بيهوده اي نيست ؛ اما ما بيهوده اش کرديم و آنچناني که خود خواستيم تعبيرش…
و گاهي چه تعابير دهشتناکي
هر روز فرياد مي زنيم که عاشقيم اما يادمان نمي آيد که شبي گرسنه خوابيده باشيم
ما عشق را نيافته گم کرده بوديم و خداي را نَشناخته به برگ درخت ترسيم کرديم و هيجان زده از اِين کشف بزرگ مي نوشيديم و همان کلمه را هم فراموش کرديم…
خدا در ما باز هنوز به اميد مي نگريست و ما همچنان بر مرداب هاي درونمان مي افزوديم و اينکه هنوز پايداريم را نشان از به حق بودنمان انگاشتيم
حال آنکه خود مي دانستيم حق را از ياد برده بوديم
ما عاشق بوديم و نمي گريستيم
برخنده ي ما گريستن آغاز کنيد شايد اين قفل ها باز شوند


 

نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه پانزدهم دی 1387 ساعت 2:0 قبل از ظهر موضوع | لينک ثابت


براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري